زندگی دو نفره مازندگی دو نفره ما، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره
زندگی سه نفره مازندگی سه نفره ما، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 2 روز سن داره
زندگی چهار نفره مازندگی چهار نفره ما، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 2 روز سن داره
زندگی پنج نفره مازندگی پنج نفره ما، تا این لحظه: 2 سال و 5 ماه و 16 روز سن داره

هدیه زیبای خدا..لحظه لحظه های داشتن تو

خوشبخت ترینم

سرگذشت این سه هفته ما

1393/7/24 7:50
نویسنده : هستی مامی
190 بازدید
اشتراک گذاری
(((خب از اونجایی که با این سرعت داغووووووووون کادر متن باز نمیشه مجبور شدم ادامه مطلب روامتحان کنم خداروشکر اینجا باز شد...امیدوارم بفرسته اینجوری)))* سلام عمرم دختر نازم...امروز شما 2 ماه و 26 روزته...* ما 4 مهر حرکت کردیم سمت مسجد سلیمان...خداروشکر خاله اعظم جونم باهامون اومدن و قول داده بودن یه ماه باهامون باشن* توی راه زیاد اذیت نکردی ولی من خیلی خسته شدم چون ماشین پر شده بود از وسائلت و جای نشستن نبود...پادرد گرفته بودم اساسی...ساعتای 11و نیم شب رسیدیم اصفهان و رفتیم توی یکی از مهمانسراهای پایگاه اتاق گرفتیم و دیگه افتادیم از خستگی...بابایی هم خیلی خسته شد چون خیلیوقت بود اینجوری رانندگی نکرده بود و با اتوبوس میرفت و میاومد...فردا صبحش من که از دوران بارداریم حوس فالوده بستنی میدون امام اصفهان رو داشتم بهترین موقعیت بود که برم وحوسم رو به سر برسونم...با اینکه بابایی میگفت باید بریم که راه اصفهان-مسجد سلیمان راه خوبی نیست و شب نشده باید برسیم ولی زور من بیشتر بود و رفتیم میدون امام...متاسفانه کلا راه ماشینی رو برای ورود به میدون امام بسته بودن و ما یه دور کامل زدیمو جای پارک پیدا نکردیم آخر هم رفتیم تو پارکینگ حکیم پارک کردیم و رفتیم سمت حوسمون...به به به به به هیچ فالوده بستنی فالوه بستنی میدون امام نمیشه واقعا ...اول که رفتیم و آماده نبود بستنی هاش ولی یه دورتو بازار زدیم و برگشتیم و خداروشکر به آرزوم رسیدم...خخخخ...حالا خودت بزرگ تر شدی اگه رفتیم اصفهان انشا الله میریم میخوریم میفهمی چی میگم...بعلههههه...* خب این شد که ساعت شد 11ونیم ظهر...راه افتادیم سمت مسجد...متاسفانه سدهای کارون خیلی کم آب شده بودن...انشا الله یه بارونی بگیره که به حالت قبل برگردن آدم دلش میگیره کارون بی آب رو میبینه...ساعتای 9.5شب رسیدیم مسجدو ساعت 10 هم رسیدیم خونه....آخخخخخخخخخ جووووووووووووون بالاخره بعد 11 ماه برگشتم به خونه...واقعا حس وصف نشدنی بود...نی نی جونم بعد دو ماه که از خدا عمر گرفته بود بالاخره خونه شو دید...* روزها گذشت و گذشت خاله جون خیلی کمک دستم بودن یا خاله شما رو نگه میداشتن و من به کارام میرسیدم یا من شما رو نگه میداشتم و خاله جون کارا رو میکردن(شرمندم واقعا)خونه خیلی اوضاش خراب بود و باید کلی تمیز کاری میکردم که هنوزم تموم نشده ...یه هفته از اومدنمون که گذشت تازه خاله فهمیدن که غربت ودور بودن از خونه و خانواده چه حس بدیه و با دلتنگی نمیشه کاری کرد...این شد که از اونا اصرار بود و از ما انکار که برام بلیط بگیرین میخوام برگردم دلم برای مامان تنگ شده...از اونور هم مادرجونی میگفتن دلم براتون تنگ شده حداقل خودتون نمیتونین بیاین اعظم جونی رو بفرستین...ولی خب خاله جون قول داده بودن یه ماه بمونن...عید قربان رو خاله جون اینجا باهامون بودن . ما هم جایی نداشتیم بریم روز عیدی گفتیم چه کنیم چه نکنیم بابایی پیشنهاد داد که نهار جوجه بزنیم ... بابایی جوجه خیلی دوست داره خودش هم درست میکنه و روزای خاصی هم درست میکنه و همیشگی نیست...(در توضیح عید قربان خیلی خلاصه باید بگم تو این روز خدا به حضرت ابراهیم (ع) دستور میده که فرزندش حضرت اسماعیل(ع) رو قربونی کنه حضرت ابراهیم (ع) هم خواست خدا رو قبول میکنه و به فرزندش میگه و میرن برای قربونی کردن... خدا که میبینه ابراهیم(ع)از امتحانش سربلند بیرون میاد یه گوسفند رو میفرسته و میگه بجای اسماعیل این گوسفند رو قربونی کن) گذشت و گذشت داشت نزدیک 2 هفته میشد از اومدنمون که با اصرار خاله جون براشون بلیط اتوبوس گرفتیم که برگردن...هنوز نرفته دلتنگشون شده بودم...جدا شدن از خانواده با وجود خاله جون برام آسونتر بود...خاله هم که داشت میرفت...هییییییییییی باز تنها میشم...از طرفی هی به خاله میگفتم داری زیر قولت میزنی هاااااااااااااا بیا و بمون بازم پیشمون... ولی دلتنگی کاری کرده بود که ... ما هم هر چی با حرفامون سر بسر خاله گذاشتیم که شاید بیشتر بمونن ولی فایده نداشت ...شد 17مهر که خاله جون بلیط داشتن...وای بغض داشتم در حد تیم ملی والیبال...ولی چاره ای نبود جلوی خاله که به روم نیاوردم ولی خاله جون که رفت تو ماشین کلی گریه کردم...الهی دور بابایی بگرم که هر وقت میبینه من دلتنگ میشم و گریه میکنم میگه غصه نخور سه چهار هفته دیگه میریم حالا ممکنه این سه چهار هفته بشه هفت یا هشت هفته ولی برای دلداری من نقش موثری داره واقعا...* تو مدتی که خاله جون اینجا بودن خط ایرانسلشون خراب شد و رفتیم براشون خط همراه اول بگیریم که خداروشکر بابایی یکی هم برای خودمون خریدن و قرار بر این شد که همراه اول خودم رو داخل گوشی بزارم و همراه اولی که خریدیم رو برای نت کنار بزاریم و خط ایرانسل هم فعلا خاموش کنیم چون متاسفانه اینجا ایرانسل آنتن خوبی نداره ولی همراه اول تازه آنتن دهیش خوب شده...* یه دو باری هم خاله جون کافینت کار داشتن که منم از خدا خواسته بعد خاله جون مینشستم و سریع میاومدم تو وبلاگت و نظرا رو تایید میکردم و میرفتم*برنامه هر شبمونم بین ساعت 7و8 شده بود پیاده روی دور پایگاه با خاله جون...* دیگه جونم برات بگه شما تو این مدت سرماخوردی و با چرب کردن کمرت و شربت خوب شدی و خداروشکر چیز خاصی نبود فقط مادر جون یکم منو دعوا کردن البته دعوا که نه نصیحت بعلهههه...گفتن خودتون گرما بخورین بهتر از اینه که بچه سرما بخوره کولر رو خاموش کنین ما هم اطاعت امر کردیم و فقط در روز شاید 2 ساعت کولر رو روشن کنیم اونم بخاطر عوض شدن هوا...دمای توی خونه به 29 درجه و اندی میرسه اگه کولر رو روشن کنیم شایدشاید به 27 درجه برسه ولی همین که باد بهت میخوره شاید سرما خوردی ...شایدم چون بیرون گرم بوده و خونه سرد وقتی از بیرون می اومدیم خونه سرما میخوردی ...نمیدونم ... در هر صورت من ترجیح میدم لباس کمتر تنت کنم تا اینکه بخوام کولر رو روشن کنم و هی غصه بخرم که نکنه سرما بخوری...*بالاخره هم خودم بعد دو ماه و اندی حمامت کردم کاری که خیلی استرسش رو داشتم ولی زیاد هم سخت نبود...* 16 مهر تولد مبین جون بود ولی خاله جون قصد دارن برای هر سه گلپسر یه جا تولد بگیرن و من هم چون میدونستم تو سفر مشهدمون برای هر سه شون یه چیزی خریدم و کادو کردم و قبل اومدنمون به خاله جون دادم...تولد محمد جان 26 مهر و تولد امیرعلی 25 آبانه...مبین جون 7 ساله ، محمد خان 1 ساله و امیر علی جیگرم 3 ساله میشه...* بعد رفتن خاله جون بابایی اکثرا خونه بود... فرداش که جمعه بود و تعطیل .شنبه بابایی دانشگاه کلاس داشت نرفت سر کار ساعت 10 و نیم خونه بود... یکشنبه رفت سر کار و دوشنبه عید غدیر بود و سه شنبه هم کلاس داشت رفت ولی تشکیل نشده بود و برگشت خونه خخخخخ..دیروز رو رفت سر کارو امروزم که ساعت 11ونیم برمیگرده...* شب عید غدیر بابایی آقای کاری رو دعوت کرد اومدن و دور هم بودیم و یه فلافلی هم زدیم بر بدن...روز عید هم طبق معمول برامون فرقی با جمعه نداشت چون جایی رو نداشتیم بریم و تو خونه بودیم و تبریکاتمون تلفنی بود ...ولی شبش پشت پایگاه یه جشنی بود که ما هم رفتیم و کلی خوش کذشت...صحنه غدیر رو بازسازی کرده بودن و حالت نمایش بازی کردن خیلی جالب بود تا ساعت 9ونیم اونجا بودیم چون شما بیشتر بغل بابایی بودی و بابایی خسته شده بود جشن تمام نشده برگشتیم خونه... شما تو مدت جشن یه بار خوابیدی و بیدار شدی ولی دختر خوبی بودی و اذیت نکردی...موقع نمایش هم برای خودت نگاه میکردی...آفرین عسلممم* دیروز زلزله اومد: بعد از ظهر ساعتای 5 من داشتم شما رو شیر میدادم که بابایی یه دفعه بیدار شد و با تعجب و ترس نگام کرد... اول که کلی متعجب شدم با خودم گفتم وااااااا این چه نگاه کردنیه؟بعد گفتم چته؟خواب دیدی؟گفت زلزله اومد...گفتم من بیدار نفهمیدم شما خواب از زلزله بیدار شدی؟یعنی واقعا آیا؟؟؟!!!!!!!!!نگاه لامپا کردیم دیدیم آره واقعا انگاری زلزله اومده.. آخر کاشف به عمل اومد که تو مورموری ایلام زلزله اومده تا جای ما رو لرزونده..خداکنه اتفاقی نیفتاده باشه... * همسایه هامونم همه رفتن یعنی اونایی که من میشناختمشون و باهاشون رابطه داشتم منتقل شدن و من این بار تنهام...تمام دغدغه فکریم همینه که تنهاییم و این برای شما اصلا خوب نیست...تو بیرجند همه دور هم بودیم و شما به شلوغی عادت کردی اونوخ الان تنهاییم و شما فقط مامان و باباتو میبینی...الان که اذیت نمیشی ولی تجربه ثابت کرده وقتی بزرگتر شی ممکنه با تغییر محیط اذیت شی...مثلا همین که بریم بیرجند تو جمع نتونی تحمل کنی منم باید یه فکری برات بردارم ...نمیدونم همسایه جدیدمون چجور آدمیه ولی بابات که گفت نمیخواد بری خونش که رابطه داشته باشین...اصلا دوست ندارم به تنهایی عادت کنی ولی نمیدونم چه کنم..!!!!!!!!!!* دوستت دارم قند عسلم...الان که دارم برات مینویسم شما در خوب صبحگاهی خودت بسر میبری...خودمم خوابم میآمد ولی گفتم جزالان دیگه وقتی نیست که بیام و برات بنویسم...*هر چی فکر میکنم دیگه یادم نمیاد امیدوارم چیزی رو جا ننداخته باشم...* میسپارمت به خدای مهربونم
پسندها (1)

نظرات (1)

فروشگاه نادین
24 مهر 93 7:57
سلام دوست عزیز * لوازم جشن تولد * شال و روسری * دست سازهای نمدی nadin-shop.ir